ترنم فرشته

خاطرات-شعر-ادبیات

ترنم فرشته - کتاب

ترنم
ترنم فرشته خاطرات-شعر-ادبیات

کتاب داستان

در زمانه پروانه‌ها

 

در زمانهٔ پروانه‌ها (In the Time of the Butterflies) رمانی است از خولیا آلوارز، شاعر و نویسنده آمریکایی دومینیکن تبار در سال ۱۹۹۴. این کتاب داستان خواهران میرابال را از زبان خودشان روایت می‌کند. خواهران میرابال (پاتریا، دِدِه، مینروا، ماریا تِرِسا) که نام انقلابی‌شان «پروانه» (به اسپانیایی Las Mariposas) بود علیه حکومت دیکتاتوری رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن به مبارزه برخاسته بودند. این کتاب برگزیده کتاب برتر سال ۲۰۰۴ «یک کتاب یک شیکاگو» است و بر اساس آن فیلم در زمانه پروانه‌ها نیز به کارگردانی ماریانو باروسو ساخته شده‌است.


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۵:۱۴ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

سور بز

 
 

سور بز (به اسپانیایی: La fiesta del chivo) رمانی است نوشته نویسنده پرویی ماریو بارگاس یوسا که به نقشه قتل دیکتاتور نظامی جمهوری دومینیکن رافائل تروخیو و ماجراهای پس از آن می‌پردازد. این رمان در ایران با ترجمه عبدالله کوثری و توسط نشر علم به چاپ رسیده است.[۱] [۲]


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۵:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

جنگ آخرالزمان (رمان)

 
 
جنگ آخرالزمان
La guerra del fin del mundo
نویسنده ماریو بارگاس یوسا
برگرداننده عبدالله کوثری
ناشر ناشر فارسی: مؤسسه نشر آگه
محل نشر پرو
تاریخ نشر ۱۹۸۱
تاریخ نشر فارسی: چاپ اول ۱۳۷۷
سبک رمان
زبان اسپانیایی
کتاب‌شناسی ماریو بارگاس یوسا
 
خاله خولیا و نویسنده (۱۹۷۷)
خاله خولیا و نویسنده (۱۹۷۷)
خاله خولیا و نویسنده (۱۹۷۷)
زندگی واقعی الخاندرو مایتا (۱۹۸۴)
زندگی واقعی الخاندرو مایتا (۱۹۸۴)
زندگی واقعی الخاندرو مایتا (۱۹۸۴)

جنگ آخرالزمان (به اسپانیایی: La guerra del fin del mundo) رمانی از ماریو بارگاس یوسا رمان نویس برجسته پرویی است. این کتاب روایت داستانی شورش و جنگ کانودوس است که اواخر قرن نوزدهم در منطقه باهیا در شمال شرقی برزیل اتفاق افتاد.

این رمان اولین رمان یوسا است که رویدادهای آن در کشوری غیر از پرو، یعنی برزیل، و در زمانی غیر از دوره معاصر نویسنده، یعنی در قرن نوزدهم، روی می‌دهد. [۱]

خلاصه داستان

 

در کشور برزیل که تازه از نظام سلطنتی به نظام جمهوری گذار کرده‌است، دسته‌ای از مردم بسیار فقیر و زجرکشیده منطقه بیابانی باهیا که اعتقادات خشک مذهبی دارند تحت تاثیر یک واعظ بسیار مذهبی شورش می‌کنند و جمهوری را دشمن و عامل بدبختی خود می‌دانند. زمین‌های ثروتمندان را تصاحب کرده و به اموال آن‌ها شبیخون می‌زنند و در منطقه‌ای به نام کانودوس ساکن شده و نام آنجا را بلومونته می‌نهند. در سوی دیگر جمهوریخواهان برزیل، سلطنت طلبان را عامل این شورش می‌دانند و همچنین سلطنت طلبان ثروتمند و زمین‌داران که خود مورد غارت شورشیان قرار می‌گیرند سعی در سرکوب شورشیان که آن‌ها را ژاگونسو می‌نامند دارند.

پایان خطر لوث‌شدن

شخصیت‌های داستان

  • مرشد
  • گالیلئو گال
  • خبرنگار نزدیک بین
  • بارون‌دکانابراوا
  • سرهنگ موریرا سزار (گلوپاره‌کن)
  • ماریا کوادرادو ( مادر مردمان)
  • فلیسیو پاردنیاس (شیر ناتوبا)
  • ابوت پاژئو (پاژئوی شیطان)
  • کوچولوی مقدس
  • پاژئو گندهه
  • آنتونیو ویلانووا
  • پدر ژواکیم
  • روفینو
  • ژورما
  • کوتوله
  • زن ریشدار
  • اپامینوداس گونسالوس
  • ستوان پیرس فریرا

موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۵:۱۲ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتابهای فلسفی

اتاقی از آن خود

 

اتاقی از آن خود از مشهورترین کتاب‌های ویرجینیا وولف (۱۸۸۲–۱۹۴۱) نویسنده انگلیسی است که در سال ۱۹۲۹ در ۴۷ سالگی وولف منتشر شد. این کتاب در کلاس‌های آیین نگارش پایه‌های مختلف تحصیلی دانشگاهی تدریس می‌شود. علاوه بر اهمیت شیوه نگارشی آن، این کتاب ویژگی‌های نثر مدرنیستی را در مقاله‌نویسی وارد کرده و سبک جدیدی ایجاد کرده است. گذشته از این، اتاقی از آن خود را شکل دهنده جریان نظری فمینیستی و به طور خاص نقد ادبی فمینیستی می‌دانند.

 

 

 

موضوع

وولف این کتاب را پس از سخنرانی‌های «زن و داستان» در کالج نیوهام و کالج گرتن در اکتبر ۱۹۲۸ و نوشتن مقاله‌ای با همین نام در در مجله ادبی فوروم در نیویورک[۱] نوشت. این کتاب در ۲۱ اکتبر ۱۹۲۹، یک سال پس از سخنرانی‌ها منتشر شد. در اوایل آن سال ویرجینیا وولف بیمار شد و در بستر بیماری به فکر نوشتن این کتاب افتاد. دفترخاطراتش نشان می‌دهد که قصد داشته نوشتن امواج را آغاز کند اما فکر اتاقی از آن خود رهایش نمی‌کند و بر آن می‌شود که آن را با سبکی نو، «نیمی محاوره و نیمی گفتگوی درونی» بازنویسی کند. او کتاب را سه ماه بعد از نوشتن مقاله و در عرض یک ماه به پایان برد، چنانکه خود نوشته است:

«با چنان سرعتی می‌نوشتم که وقتی قلم به دست می‌گرفتم مثل بطری آبی بودم که سر و ته شده باشد. با نهایت سرعتی که می‌توانستم می‌نوشتم؛ بیش از حد سریع، چون حالا برای تصحیح آن نوشته‌ها باید زحمت بکشم، اما این روش به آدم آزادی می‌دهد و اجازه می‌دهد از فکری به فکر دیگر بپرد.»

مقالهٔ زن و داستان که در نشریه فوروم به چاپ رسید در سبک آکادمیک و روش استدلالی رایج است اما کتاب اتاقی از آن خود که به همان موضوع می‌پردازد و به نتایج مشابهی می‌رسد شیوه نگارشی خلاقانه و طنزآمیز دارد که «سنّت را به بازی می‌گیرد و مخاطب را همدست خود می‌کند و واقعیت را با خیال می‌آمیزد تا استدلال خود را به موثرترین شیوه ممکن ارائه دهد.»

هر دو این آثار به گمنامی زنان، تاریخ ادبیات زنان، تاثیر سبک و ارزش‌های مردانه در نوشته‌های زنان، خشم و نفرت در هنر و مخاطرات آن برای هنرمند، تحلیل رمان به عنوان ژانر اصلی نوشتار زنان، پیش‌بینی آیندهٔ زن و داستان با توجه به آزادی‌های تازه یافته زنان در اوایل قرن بیستم، توجه به جنبه‌های مادی زندگی و تاثیر آن بر نویسندگی زنان، و امید به پیدایش داستانی شعرگونه و سبکی که به نوشتار زنانه نزدیک‌تر باشد می‌پردازند. در کتاب، موضوع‌های مقایسه موقعیت زنان و مردان در منطقه آکسبریج، خشم مردان و ذهنیت دوجنسی اضافه شده است.

علاوه بر اهمیت شیوه نگارشی آن، این کتاب ویژگی‌های نثر مدرنیستی را در مقاله‌نویسی وارد کرده و سبک جدیدی ایجاد کرده است. گذشته از این، اتاقی از آن خود را شکل دهنده جریان نظری فمینیستی و به طور خاص نقد ادبی فمینیستی می‌دانند. بحث دربارهٔ محرومیت‌های زنان پیش از ویرجینیا وولف نیز وجود داشت، اما می‌توان گفت وولف نخستین کسی است که این مسئله را «در تقابل با گفتمان‌های غالب و پیش فرض‌ها» بررسی می‌کند. کتاب جنس دوم سیمون دوبوار نیز با نگرشی نزدیک مدت کمی پس از این کتاب منتشر شد.

رابطه اتاقی از آن خود با نقد فمینیستی متقابل است و هر یک دیگری را از نو تعریف می‌کنند. کتاب‌های ادبیاتی از آن خودشان اثر الین شوالتر، زن دیوانه در اتاق زیر شیروانی از ساندرا گیلبرت و سوزان گابر، و مجموعه مقالات فمینیستی جدید دربارهٔ ویرجینیا وولف از جین مارکوس به بررسی این ارتباط می‌پردازند.

 


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۴:۵۶ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

سولاریس (رمان)

 
 
 
جلد رمان سولاریس

سولاریس رمانی علمی-تخیلی است نگاشتهٔ استانیسلاو لم، نویسندهٔ لهستانی (۱۹۲۱-۲۰۰۶ ) است که جزو آثار نئوکلاسیک ادبیات علمی-تخیلی بوده و نیز مشهورترین رمان آقای لم محسوب می شود.

بر اساس این رمان، تا به حال دو فیلم ساخته شده است. یکی به سال ۱۹۷۲، ساختهٔ آندرهٔ تارکوفسکی کارگردان فقید روسی، که در زمان اکران چندان مورد توجه قرار نمی‌گیرد اما بعدها به عنوان یکی از آثار برجسته تارکوفسکی شناخته می شود و فیلم دوم در سال ۲۰۰۲ توسط استیون سودربرگ در آمریکا ساخته می شود که آقای استانیسواف لم از هیچ کدام از این اقتباس ها راضی نبودند . یک اقتباس اپرایی نیز توسط میشاییل اوبست آلمانی تهیه شده است.

رمان سولاریس از داستان های نئوکلاسیک علمی تخیلی است . کلوین راهی سیاره سولاریس می شود ، سیاره ای که در زمین بسیار مشهور است و سالهای زیادی توجه دانشمندان را به خود جلب کرده است . بر روی این سیاره یک اقیانوس هوشمند وجود دارد . کلوین هنگام ورود به سیاره با پدیده ای عجیب رو به رو می شود . اقیانوس دست به کار جدید زده است . او تصورات و خاطرات ساکنین را به صورت مادی عینیت می بخشد . در حقیقت او به هنگام خواب به ذهن فضانوردان نفوذ کرده و فرد خاصی در ذهن آنها را که مرده دوباره زنده می کند و ....


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۵:۳ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

با این همه، دردی هست که هر کسی نمی‌شناسدش: اینکه از فرط برخورداری، هیچ دیداری در تو آتشی بر نیانگیزد و در ابتدای هر دیدار، انتهایش را مثل کفِ دست ببینی؛ آن وقت می‌گردی پی کسی که نیست یا اگر باشد، آسان به چشم نمی‌آید یا اگر آمد، مالِ تو نخواهد بود ... چاه بابل / رضا قاسمی


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۴:۵۳ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

 - مرد باش، می‌فهمی؟ + مردها همیشه تا آخر عمر بچه‌اند، این یادت باشد. - هم بچه باش، هم مرد، اما مال من باش. + تو خیلی زنی.                                                    

سال بلوا - عباس معروفی
گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟                              سال بلوا - عباس معروفی

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد، و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.

سمفونی مردگان - عباس معروفی

+ خودم را گم کرده بودم و باید پیدا می‌کردم ولی ای لعنت بر من. خودم را نمی‌خواستم. او را می‌خواستم.

+ گفت: چرا همه‌اش دنبال معنای دیگری هستی. این یک دوستی ساده است. آب دهانم را قورت دادم. دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست.

+ زندگی کردن را به ما یاد نداده‌اند. در مورد کائنات می‌توانیم ساعت‌ها حرف بزنیم ولی از پس مشکلات زندگی‌مان برنمی آییم. بزرگ شده‌ایم ولی تربیت نشده‌ایم.

+ گفت: تو دختر قشنگی هستی. با شعوری. این جور مقدمه را خوب می‌شناختم. خوبی‌ها را به تو می‌گفتند تا خوب‌ترها را از تو دریغ کنند.

 رویای تبت - فریبا وفی


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۴:۵۲ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

نامه های نادر ابراهیمی به همسرش

                            

             

               

نامه اول

ای عزیز! راست می گویم. من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام. قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است؛ و کاغذ را. من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام. من اینجا «من» را دیده ام -که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده... و آن پنجره تویی ای عزیز! آن پنجره ، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دور دستها می آیند تا لحظه ای، پروانه وش، بر بوته ی ذهن من بنشینند، تویی... این ، می دانم که مدح مطلوبی نیست اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی. و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی این زندانی، اسیر تو نیست- که ای کاش بود در خدمت تو، مرید تو، بنده ی تو... و این همه در بند نوشتن نبود. اما چه می توان کرد؟ تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن،بیرون بیاید و این، برای خوب ترین و صبور ترین زن جهان نیز آسان نیست. می دانم. اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم در حضور تو زانو بزنم سر در برابرت فرود آورم و بگویم: هر چه هستی همانی که می بایست باشی،و بیش از آنی،و بسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند؛ و الا سهم من،در این میان،با این قلم،و محو نوشتن بودن،سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا،اما نه بهترین همسر دنیا...

نامه دوم بانوی بزرگوار من! عطر آگین باد و بماناد فضای امروز خانه مان و فضای خانه مان ، همیشه،در چنین روزی که روز عزیز ولادت پر برکت تو برای خانواده ی کوچک ماست...

نامه سوم بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من! این قناعت تو،دل مرا عجب می شکند... این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت... این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت... کاش کاری می فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم... کاش چیزی می خواستی مطلقا نا یاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم... کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم... کاش می توانستم همچون مهر بان ترین مادران،رد اشک را از گونه هایت بزدایم... کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار... کاش بالشی بودم ، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت... کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی... آه که این قناعت تو ، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...

 

نامه چهارم همقدم همیشگی من! مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که تو را دانسته بیازارم یا به خشم بیاورم. هرگز پیش نخواهد آمد. آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است. و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت - که چه چیز ها این زمان تو را زخم می زند تا از این پس، حتی نا دانسته نیز تو را نیازارم. ما باید درست بشویم. ما باید تغییر کنیم...

نامه پنجم عزیز من! « شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است». دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام ، یا در جوانی، خود، آن را در جایی نوشته ام. اما به هر حال ، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز نزدیک غروب، باز دیدمت که غمزده بودی و در خود.من هرگز ، ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بد لگام. هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان می طلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند... غم ، هرگز عقب نمی نشیند مگر آن که به عقب برانی اش ، نمی گریزد مگر آن که بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آن که بی رحمانه سر کوبش کنی... غم، هر گز از تهاجم خسته نمی شود. و هر گز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار، و نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب. من،مثل تو، می دانم که در جهانی این گونه درد مند، بی دردیِ آن کس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه برساحل بنشیند، یک بی دردیِ دد منشانه است، و بی غیرتی ست، و بی آبرویی، و اسباب سر افکندگی انسان. آن گونه شاد بودن ، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه ، گفتم که ،برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غم زده، و شفا دادن جهانی چنین درد مند، طبیب،حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید،و دقایق معدود نشاط را از سال های طولانی حیات بگیرد. چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است. اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند ، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود. به صدای خنده ی بچه ها گوش بسپار، و به صدای درد ناک گریستنشان ، تا بدانی که این ،سخنی چندان پریشان نیست. عزیز من! این بیمار کودک صفت خانه ی خویش را از یاد مران! من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم - لبخندی در قلب - علی رغم همه چیز.

 نامه ششم همراه همدل من! در زندگی ،لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی ، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک، به نظر، امری نا ممکن می رسد. ما کوشیده ایم - خدا را شکر - که از قلب این لحظه ها، بارها و بار ها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم. ما به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچه ای تنگ و طولانی و زر ورقی را بپیماییم، بی آن که تنمان دیوار این کوچه را بشکافاند یا حتی لمس کند. ما، در این کوچه ی بسیار آشنا، حتی بارها ، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم انگار کن بر پل صراط...

نامه هفتم عزیز من! مدتی ست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعض شبهای مهتابی ، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم - دوش به دوش هم -شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته ، به هنگام گزمه رفتن های شبانه ، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم ، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم.هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: « این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیز تر از پیری روح وجود ندارد.از مرگ هم صد بار بد تر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمنا همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی ، تمام وکمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو،صابون، مایع ظرفشویی، و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد)... می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب...دیگر می توانی قدری آسوده باشی، و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت. عزیز من! ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافی ست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم...

 

نامه هشتم عزیز من! بی پروا به تو می گویم که دوست داشتنی خالصانه ، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی ست بسیار دشوار - تا مرزهای ناممکن - اما من نسبت به تو، از پس این مهم دشوار، به آسانی بر آمده ام ؛ چرا که خوبی تو، خوبی خالصانه، همیشگی و رو به تزایدی ست که امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته. امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکی چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ به همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان می کنم، عصر ، بچه ها ، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند. و این، البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، همه ی گلدانها را اشغال کرده باشیم. گلدان ، خانه ی محبت دوستان ماست.

نامه نهم عزیز من! روزگاری ست که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید نگهبان اعتبار شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری، و شهاب های فرو ریزنده باشیم... شاید بگویی :« در زمانه ای چنین ، چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتو ماهِ پُر اندیشید؟ » و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده ای و باز خواهی شنید. « آنکه هرگز نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت شما را ای نیروهای آسمانی هرگز، هرگز، نخواهد شناخت» گوته اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید – و باز هم شبی مثل آن شبهای عطر آگین رودبارک که سرشار است از موسیقی ابدی و پر خروش سرداب رود ، در جاده های خلوت خاکی قدم بزنیم ، دست در دست هم ، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن ! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند... و تو می گویی : این فقط موسیقی نامیرای افلاک است... ما هر گز کهنه نخواهیم شد.

 

نامه دهم عزیز من ! دیروز به دلیلی چه بسا برحق، از من رنجیده بودی. دیشب که در باب فروش چیزی برای دادن اجاره ی خانه، با مهرمندی آغاز سخن کردی، ناگهان دلم دریچه ای گشوده شد و شادی بی حسابی به قلبم ریخت؛ چرا که دیدم، ما، رنجیدگی های حاصل از روزگار را ، چون موج های غران بی تاب، چه خوب از سر می گذرانیم و باز بالا می پریم و بالاتر، و فریاد می کشیم: الا ای موج ذیگر! بیا بیتاب بگذر! ... راستش ، من گاهی فکر می کنم این کاری عظیم و بسیار عظیم بوده است که ما، در طول بیست سال زندگی مشترک سرشار از دشواری و ناهمواری، هرگز به هیچ صورت و بهانه، آشکار و پنهان، هیچگونه قهری نداشته ایم؛ اما بعد می بینم که سالیان سال است این کار، جمیع دشواری های خود را از دست داده است و به طبیعتی بسیار ساده تبدیل شده - چنان که امروز ، حتی تصور چنین حادثه ی مضحکی نیز، تا حد زیادی می تواند خجالت آور باشد. من گمان می کنم همه ی صعوبت و سنگینی مسأله ، بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول و نگهداشت آن پیمانها در همان یکی دو سال نخستین داشته باشد. وقتی حریمی ساختیم، به ضرورت و مدلّل ، و آن را پذیرفتیم، شکستن این حریم، بسیار دشوارتر از پاس داشتن و بر پا نگه داشتن آن است. ویران کردن یک دیوار سنگی استوار، مسلما مشکل تر از باقی گذاشتن آن است. دیده ام زنان و مردانی را که از « لحظه های فورانی خشم» سخن می گویند و ناتوانی در برابر این لحظه ها. من، چنین چیزی را ، در حد شکستن حریم حرمت یک زندگی، باور نمی کنم، و هرگز نخواهم کرد. خشم! آری؛ اما آیا تو می پذیری که من، به هنگام خشم، ناگهان، به یکگی از زبانهایی که نمی دانم و مطلقا نشنیده ام، سخن بگویم؟ خشم آنی نیز در محدوده ی ممکنات حرکت می کند - و به همین دلیل است که من، همیشه گفته ام: ما، قهر را، در زندگی کوچک خود، به ناممکن تبدیل کرده ایم؛ به زبانی که یاد نگرفتیم تا بتوانیم به کار ببریم. قهر زبانِ استیصال است. قهر، پرتاب کدورتهاست به ورطه ی سکوت موقت؛ و این کاری ست که به کدورت، ضخامتی آزاردهنده می دهد. قهر، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هر چه تعداد قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکمتر، در، ناگزیر، با خشونت بیشتر گشوده خواهد شد. و راستی که چه خاصیت؟ من و تو، شاید از همان آغاز دانستیم که سخن گفتن مداوم - و حتی دردمندانه - در باب یک مشکل، کاری است به مراتب انسانی تر از سکوت درباره ی آن. به یادت هست که زمانی، زنیف در مقابل استدلال های من و تو می گفت: قهر، برای من ، شکستن حرمت زندگی مشترک نیست؛ بلکه، برعکس، بند زدن حرمتی ست که به وسیله ی زبان سرشار از بی رحمی و بی حرمتی شوهرم شکسته می شود یا ترک بر می دارد. این حرف، قبول کنیم که در مواردی می تواند درست باشد. زبان، بسیار پیش می آید که به یک زندگی خوب، خیانت کند و بی شمار هم کرده است. اما آیا قهر، تاکنون توانسته ریشه های این خیانت را بسوزاند و خاکستر کند؟نه... به اعتقاد من، آن کس که همسر خود را مورد تهاجم و بی حرمتی قرار می دهد، در لحظه های دردناک هجوم، انسانی ست ذلیل و ضعیف و زبون. در این حال ، آنچه مجاز نیست سکوت است و گذشتن، و آنچه حق است، آرام آرام، به پای میز گفت وگوی عاقلانه و عاطفی کشاندن مهاجم است، و شرمنده کردن او و نجات دادنش از چنگ بیماری عمیق و کهنه ی بدزبانی - که مرده ریگ محیط کودکی و نوجوانی اوست. من و تو ، می دانم که هرگز به آن لحظه ی غم انگیز نخواهیم رسید، که قهر، به عنوان یک راه حل، پا به کوچه ی خلوت زندگی مان بگذارد و با عربده ی سکوت ، گوش روحمان را بیازارد... نه... انکار نمی توان کردکه این واقعا سعادتی ست که ما هیچگاه، در طول تمامی سالهای زندگی مشترکمان ، نیاز به استفاده از حربه ی درماندگان را احساس نکرده ایم؛ و یا با پیمانی پایدار ، این نیاز کاذب را به نابودی کشانده ایم...


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۴:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

نامه های نادر ابراهیمی به همسرش

                            

             

               

نامه اول

ای عزیز! راست می گویم. من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام. قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است؛ و کاغذ را. من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام. من اینجا «من» را دیده ام -که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده... و آن پنجره تویی ای عزیز! آن پنجره ، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دور دستها می آیند تا لحظه ای، پروانه وش، بر بوته ی ذهن من بنشینند، تویی... این ، می دانم که مدح مطلوبی نیست اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی. و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی این زندانی، اسیر تو نیست- که ای کاش بود در خدمت تو، مرید تو، بنده ی تو... و این همه در بند نوشتن نبود. اما چه می توان کرد؟ تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن،بیرون بیاید و این، برای خوب ترین و صبور ترین زن جهان نیز آسان نیست. می دانم. اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم در حضور تو زانو بزنم سر در برابرت فرود آورم و بگویم: هر چه هستی همانی که می بایست باشی،و بیش از آنی،و بسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند؛ و الا سهم من،در این میان،با این قلم،و محو نوشتن بودن،سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا،اما نه بهترین همسر دنیا...

نامه دوم بانوی بزرگوار من! عطر آگین باد و بماناد فضای امروز خانه مان و فضای خانه مان ، همیشه،در چنین روزی که روز عزیز ولادت پر برکت تو برای خانواده ی کوچک ماست...

نامه سوم بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من! این قناعت تو،دل مرا عجب می شکند... این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت... این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت... کاش کاری می فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم... کاش چیزی می خواستی مطلقا نا یاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم... کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم... کاش می توانستم همچون مهر بان ترین مادران،رد اشک را از گونه هایت بزدایم... کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار... کاش بالشی بودم ، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت... کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی... آه که این قناعت تو ، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...

 

نامه چهارم همقدم همیشگی من! مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که تو را دانسته بیازارم یا به خشم بیاورم. هرگز پیش نخواهد آمد. آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است. و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت - که چه چیز ها این زمان تو را زخم می زند تا از این پس، حتی نا دانسته نیز تو را نیازارم. ما باید درست بشویم. ما باید تغییر کنیم...

نامه پنجم عزیز من! « شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است». دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام ، یا در جوانی، خود، آن را در جایی نوشته ام. اما به هر حال ، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز نزدیک غروب، باز دیدمت که غمزده بودی و در خود.من هرگز ، ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بد لگام. هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان می طلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند... غم ، هرگز عقب نمی نشیند مگر آن که به عقب برانی اش ، نمی گریزد مگر آن که بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آن که بی رحمانه سر کوبش کنی... غم، هر گز از تهاجم خسته نمی شود. و هر گز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار، و نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب. من،مثل تو، می دانم که در جهانی این گونه درد مند، بی دردیِ آن کس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه برساحل بنشیند، یک بی دردیِ دد منشانه است، و بی غیرتی ست، و بی آبرویی، و اسباب سر افکندگی انسان. آن گونه شاد بودن ، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه ، گفتم که ،برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غم زده، و شفا دادن جهانی چنین درد مند، طبیب،حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید،و دقایق معدود نشاط را از سال های طولانی حیات بگیرد. چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است. اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند ، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود. به صدای خنده ی بچه ها گوش بسپار، و به صدای درد ناک گریستنشان ، تا بدانی که این ،سخنی چندان پریشان نیست. عزیز من! این بیمار کودک صفت خانه ی خویش را از یاد مران! من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم - لبخندی در قلب - علی رغم همه چیز.

 نامه ششم همراه همدل من! در زندگی ،لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی ، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک، به نظر، امری نا ممکن می رسد. ما کوشیده ایم - خدا را شکر - که از قلب این لحظه ها، بارها و بار ها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم. ما به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچه ای تنگ و طولانی و زر ورقی را بپیماییم، بی آن که تنمان دیوار این کوچه را بشکافاند یا حتی لمس کند. ما، در این کوچه ی بسیار آشنا، حتی بارها ، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم انگار کن بر پل صراط...

نامه هفتم عزیز من! مدتی ست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعض شبهای مهتابی ، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم - دوش به دوش هم -شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته ، به هنگام گزمه رفتن های شبانه ، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم ، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم.هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: « این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیز تر از پیری روح وجود ندارد.از مرگ هم صد بار بد تر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمنا همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی ، تمام وکمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو،صابون، مایع ظرفشویی، و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد)... می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب...دیگر می توانی قدری آسوده باشی، و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت. عزیز من! ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافی ست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم...

 

نامه هشتم عزیز من! بی پروا به تو می گویم که دوست داشتنی خالصانه ، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی ست بسیار دشوار - تا مرزهای ناممکن - اما من نسبت به تو، از پس این مهم دشوار، به آسانی بر آمده ام ؛ چرا که خوبی تو، خوبی خالصانه، همیشگی و رو به تزایدی ست که امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته. امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکی چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ به همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان می کنم، عصر ، بچه ها ، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند. و این، البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، همه ی گلدانها را اشغال کرده باشیم. گلدان ، خانه ی محبت دوستان ماست.

نامه نهم عزیز من! روزگاری ست که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید نگهبان اعتبار شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری، و شهاب های فرو ریزنده باشیم... شاید بگویی :« در زمانه ای چنین ، چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتو ماهِ پُر اندیشید؟ » و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده ای و باز خواهی شنید. « آنکه هرگز نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت شما را ای نیروهای آسمانی هرگز، هرگز، نخواهد شناخت» گوته اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید – و باز هم شبی مثل آن شبهای عطر آگین رودبارک که سرشار است از موسیقی ابدی و پر خروش سرداب رود ، در جاده های خلوت خاکی قدم بزنیم ، دست در دست هم ، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن ! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند... و تو می گویی : این فقط موسیقی نامیرای افلاک است... ما هر گز کهنه نخواهیم شد.

 

نامه دهم عزیز من ! دیروز به دلیلی چه بسا برحق، از من رنجیده بودی. دیشب که در باب فروش چیزی برای دادن اجاره ی خانه، با مهرمندی آغاز سخن کردی، ناگهان دلم دریچه ای گشوده شد و شادی بی حسابی به قلبم ریخت؛ چرا که دیدم، ما، رنجیدگی های حاصل از روزگار را ، چون موج های غران بی تاب، چه خوب از سر می گذرانیم و باز بالا می پریم و بالاتر، و فریاد می کشیم: الا ای موج ذیگر! بیا بیتاب بگذر! ... راستش ، من گاهی فکر می کنم این کاری عظیم و بسیار عظیم بوده است که ما، در طول بیست سال زندگی مشترک سرشار از دشواری و ناهمواری، هرگز به هیچ صورت و بهانه، آشکار و پنهان، هیچگونه قهری نداشته ایم؛ اما بعد می بینم که سالیان سال است این کار، جمیع دشواری های خود را از دست داده است و به طبیعتی بسیار ساده تبدیل شده - چنان که امروز ، حتی تصور چنین حادثه ی مضحکی نیز، تا حد زیادی می تواند خجالت آور باشد. من گمان می کنم همه ی صعوبت و سنگینی مسأله ، بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول و نگهداشت آن پیمانها در همان یکی دو سال نخستین داشته باشد. وقتی حریمی ساختیم، به ضرورت و مدلّل ، و آن را پذیرفتیم، شکستن این حریم، بسیار دشوارتر از پاس داشتن و بر پا نگه داشتن آن است. ویران کردن یک دیوار سنگی استوار، مسلما مشکل تر از باقی گذاشتن آن است. دیده ام زنان و مردانی را که از « لحظه های فورانی خشم» سخن می گویند و ناتوانی در برابر این لحظه ها. من، چنین چیزی را ، در حد شکستن حریم حرمت یک زندگی، باور نمی کنم، و هرگز نخواهم کرد. خشم! آری؛ اما آیا تو می پذیری که من، به هنگام خشم، ناگهان، به یکگی از زبانهایی که نمی دانم و مطلقا نشنیده ام، سخن بگویم؟ خشم آنی نیز در محدوده ی ممکنات حرکت می کند - و به همین دلیل است که من، همیشه گفته ام: ما، قهر را، در زندگی کوچک خود، به ناممکن تبدیل کرده ایم؛ به زبانی که یاد نگرفتیم تا بتوانیم به کار ببریم. قهر زبانِ استیصال است. قهر، پرتاب کدورتهاست به ورطه ی سکوت موقت؛ و این کاری ست که به کدورت، ضخامتی آزاردهنده می دهد. قهر، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هر چه تعداد قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکمتر، در، ناگزیر، با خشونت بیشتر گشوده خواهد شد. و راستی که چه خاصیت؟ من و تو، شاید از همان آغاز دانستیم که سخن گفتن مداوم - و حتی دردمندانه - در باب یک مشکل، کاری است به مراتب انسانی تر از سکوت درباره ی آن. به یادت هست که زمانی، زنیف در مقابل استدلال های من و تو می گفت: قهر، برای من ، شکستن حرمت زندگی مشترک نیست؛ بلکه، برعکس، بند زدن حرمتی ست که به وسیله ی زبان سرشار از بی رحمی و بی حرمتی شوهرم شکسته می شود یا ترک بر می دارد. این حرف، قبول کنیم که در مواردی می تواند درست باشد. زبان، بسیار پیش می آید که به یک زندگی خوب، خیانت کند و بی شمار هم کرده است. اما آیا قهر، تاکنون توانسته ریشه های این خیانت را بسوزاند و خاکستر کند؟نه... به اعتقاد من، آن کس که همسر خود را مورد تهاجم و بی حرمتی قرار می دهد، در لحظه های دردناک هجوم، انسانی ست ذلیل و ضعیف و زبون. در این حال ، آنچه مجاز نیست سکوت است و گذشتن، و آنچه حق است، آرام آرام، به پای میز گفت وگوی عاقلانه و عاطفی کشاندن مهاجم است، و شرمنده کردن او و نجات دادنش از چنگ بیماری عمیق و کهنه ی بدزبانی - که مرده ریگ محیط کودکی و نوجوانی اوست. من و تو ، می دانم که هرگز به آن لحظه ی غم انگیز نخواهیم رسید، که قهر، به عنوان یک راه حل، پا به کوچه ی خلوت زندگی مان بگذارد و با عربده ی سکوت ، گوش روحمان را بیازارد... نه... انکار نمی توان کردکه این واقعا سعادتی ست که ما هیچگاه، در طول تمامی سالهای زندگی مشترکمان ، نیاز به استفاده از حربه ی درماندگان را احساس نکرده ایم؛ و یا با پیمانی پایدار ، این نیاز کاذب را به نابودی کشانده ایم...


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۴:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

گاه آدم، خود آدم، عشق است.

بودنش عشق است.

رفتن و نگاه کردنش عشق است.

دست و قلبش عشق است.

در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی.

بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده .

شاید نخواهی هم .

شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .

عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است

و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند.

جای خالی سلوچ/ محمود دولت‌آبادی


موضوعات مرتبط: کتاب
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۵:۳۱ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.