ترنم فرشته

خاطرات-شعر-ادبیات

ترنم فرشته - داستان

ترنم
ترنم فرشته خاطرات-شعر-ادبیات

کتاب داستان

پاییز پدرسالار

 
 

پاییز پدرسالار (به اسپانیایی: El otono del patriarca) رمانی است نوشته گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۷۵.

داستان کتاب به وقایع تاریخی دوران دیکتاتوری فرانسیسکو فرانکو در اسپانیا، آناستازیو سوموزا، و رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن بسیار نزدیک است.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۵:۱ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

گزارش یک آدم‌ربایی

 
 
گزارش یک آدم‌ربایی
News of a Kidnapping
NewsOfAKidnapping.jpg
جلد ویرایش نخست، (نسخهٔ چاپ‌شده در کلمبیا)
نویسنده گابریل گارسیا مارکز
کتاب‌شناسی گابریل گارسیا مارکز

گزارش یک آدم‌ربایی، (نام اصلی به اسپانیایی: Noticia de un secuestro)، نام یک کتاب غیرداستانی نوشتهٔ گابریل گارسیا مارکز است.

این کتاب، ماجرای ربودن، زندانی‌کردن و در نهایت رهاکردن تعدادی از چهره‌های سرشناس کلمبیا در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ توسط کارتل مدلین را روایت می‌کند. کارتل مدلین، یکی از کارتل‌های مواد مخدر بود که به‌وسیلهٔ پابلو اسکوبار ایجاد شده‌ و مدیریت می‌شد.

این کتاب، نخستین بار در سال ۱۹۹۶ به زبان اسپانیایی منتشر شد و یک سال بعد، نسخهٔ انگلیسی آن به چاپ رسید.[۱]

ترجمه به فارسی

از این کتاب، دو ترجمه به زبان فارسی به چاپ رسیده‌است: با ترجمهٔ جاهد جهانشاهی توسط نشر آگاه و با ترجمهٔ کیومرث پارسای توسط نشر علم. این ترجمه‌ها در سال ۱۳۹۰، جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های ایران بودند.[۲]


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۵:۰ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

خاطرات دلبرکان غمگین من

 

خاطره دلب‍رکان غم‍گی‍ن من (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) آخرین رمان منتشر شده گابریل گارسیا مارکز است. این اثر در سال ۲۰۰۴ منتشر شد.

کتاب حکایت روزنامه‌نگار پیری است که در نودمین سالگرد تولدش تصمیم می‌گیرد بکارت دختر روسپی چهارده ساله‌ای را زایل کند اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می‌یابد متوجه می‌شود که دختر روسپی بر اثر مواد مخدری که رئیس روسپی‌خانه به او داده است، به خواب رفته و نمی‌تواند از خواب برخیزد[۱].

 
جلد کتاب

این اثر برای اولین بار توسط امیرحسین فطانت در خارج از کشور منتشر شد. این کتاب بعدها جهت دریافت اجازه چاپ در ایران تغییر نام داد و با نام «خاطرهٔ دلبرکان غمگین من» منتشر شد[۲].

این اثر توسط کاوه میرعباسی نیز به فارسی ترجمه ترجمه شده‌است و چاپ اول آن در آبان ماه سال ۱۳۸۶ به وسیله انتشارات نیلوفر وارد بازار شد. چاپ اول این کتاب که با حرف و حدیث‌های فراوان همراه بود با استقبال خوبی مواجه شد و ۵۵۰۰ نسخه آن در مدت سه هفته به پایان رسید. به‌تازگی و در پی درخواست ناشر برای کسب مجوز چاپ دوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی این اثر را غیرقابل چاپ عنوان کرد و از صدور مجوز برای این کتاب خودداری کرد.

این کتاب به دستور محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد وقت در دولت محمود احمدی‌نژاد توقیف شد.[۳]

 

 

 

ترجمه به فارسی

تا کنون سه ترجمه از این کتاب صورت گرفته است یکی توسط کاوه میرعباسی با نام «خاطرهٔ دلبرکان غمگین من» ودومی «خاطرات روسپیان غمگین من» توسط کیومرث پارسای که با این که فقط یک ماه پس از چاپ نسخه اسپانیایی، ترجمه و آماده چاپ بود از سوی وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی اجازه چاپ نیافت و دیگری توسط امیرحسین فطانت با نام «خاطرات روسپیان سودازدهٔ من» که ترجمهٔ سوم توسط ناشرش در آمریکا به صورت پی‌دی‌اف به طور رایگان منتشر شده است.[۴]

آغاز رمان در ترجمه میرعباسی

«در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه‌ای دیوانه‌وار بادختر تازه‌سالی باکره به خودم پیشکش کنم. یاد روسا کاربارکاس افتادم، مالک خانه‌ای مخفی که معمولاً وقتی جنس جدیدی در بساطش بود، مشتریان خوبش را خبر می‌کرد.»[۵]

آغاز رمان در ترجمه فطانت

«در سالگرد نود سالگی‌ام خواستم شب عشقی دیوانه‌وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. به یاد رُزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هر وقت خبر تازه‌ای به دستش می‌رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد.»[۶]


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۵۹ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

کتاب داستان

ظلمت در نیمروز

 
 
ظلمت در نیمروز
DarknessAtNoon.jpg
جلد اولین چاپ کتاب در آمریکا، ۱۹۴۱
نویسنده آرتور کستلر
برگرداننده ۵ ترجمه فارسی:
ناصرقلی نوذری، علی‌اصغر خبره‌زاده، علی اسلامی و محمود ریاضی، اسدالله امرایی، مژده دقیقی
ناشر مک‌میلان
محل نشر بریتانیا
تاریخ نشر ۱۹۴۱
تاریخ نشر فارسی: اولین: ۱۳۳۱
موضوع رمان
زبان نسخهٔ اصلی در دست: انگلیسی
نسخهٔ اصلی مفقودشده: آلمانی
کتاب‌شناسی آرتور کستلر

ظلمت در نیمروز (انگلیسی: Darkness at Noon، آلمانی: Sonnenfinsternis) معروفترین رمان آرتور کستلر است که آن را در سال ۱۹۴۰ منتشر کرد. کستلر از یهودیان مجارستان بود که در سال ۱۹۴۵ تابعیت بریتانیا را کسب کرد.

اگرچه در این داستان نام هیچ شخصیت یا مکان واقعی آورده نشده‌است، و از استالین هم با نام «شخص اول» یاد شده اما وقایع داستان به روشنی شوروی سال ۱۹۳۸ میلادی را بازنمایی می‌کنند. شخصیت اصلی داستان روباشوف نام دارد که یکی از رهبران انقلاب ۱۹۱۷ و از اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بوده که در جریان محاکمات فرمایشی نظام استالین دستگیر، زندانی و در نهایت محکوم به اعدام می‌شود.

 

 

 

متن اصلی

کستلر ظلمت در نیمروز را به زبان مادریش آلمانی نوشته و دافنه هاردی در سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰ زمانی که با کستلر در پاریس زندگی می‌کرد آن را به انگلیسی ترجمه کرد و پس از فرار به انگلیس در زمان اشغال پاریس در جنگ جهانی دوم آن را منتشر کرد. اما نسخه اصلی کتاب مفقود شد و نسخه آلمانی فعلی آن از روی متن انگلیسی بازگردانی شده‌است.

شخصیت‌ها

به‌جز شخص اول که به وضوح در اشاره به استالین آمده‌است. به نظر نمی‌رسد که روباشوف یا دیگر شخصیت‌های کتاب به فرد خاصی در نظام شوروی اشاره داشته باشند. جرج اورول دیگر نویسنده ضد کمونیست انگلیسی در این مورد می‌نویسد:

«روباشوف می‌تواند تروتسکی، بوخارین، راکوسکی یا هر یک از دیگر شخصیت‌های نسبتاً مردمی در میان بلشویک‌های قدیمی باشد.»[۱]

کستلر در این کتاب به زندانی‌شدن روباشوف در جنگ داخلی اسپانیا اشاره می‌کند (هنگامی که برای کمک به جمهوری‌خواهان به این کشور رفته بود). این در واقع تجربه شخصی خود نویسنده‌است که چند سال پیش وقتی برای تهیهٔ گزارش از جنگ به اسپانیا رفته بود به اسارت نیروهای ژنرال فرانکو درآمده و در زندان انفرادی بازداشت بود. او سه سال پیش از انتشار ظلمت در نیمروز، خاطرات خود در سلول انفرادی را در کتابی با نام وصیتنامه اسپانیایی منتشر کرده بود البته کوئستلر مانند روباشوف خودزنی نکرد، اما با فشارهای روانی ناشی از زندان انفرادی آشنا بود.

نام کتاب

ظلمت در نیمروز اصطلاحی‌ست که از انجیل گرفته شده و به معنای آن است که کسی به گناه ناکرده دم تیغ برود.

«به هنگام نیمروز ظلمت همه‌جا را فراگرفت و تا ساعت سه بعدازظهر ادامه یافت.

در این وقت عیسی با صدای بلند فریاد زد: «ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی» یعنی خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذارده‌ای؟»

انجیل مرقس، باب پانزدهم، آیات ۳۳ و ۳۴

ترجمه

عنوان ترجمه فرانسوی این کتاب Le Zéro et l'Infini به معنای صفر و بی‌نهایت است که همانند ظلمت در نیمروز بازتاب کلنجار ادامه‌دار کوئستلر با رویارویی مفاهیم متضاد و دیالکتیک میان آن‌هاست. بیش از چهارصد هزار نسخه از این کتاب در فرانسه فروخته شد.

این کتاب پنج بار به فارسی ترجمه شده‌است. بار نخست با عنوان «ظلمت و نیمروز» در سال ۱۳۳۱ توسط ناصرقلی نوذری، بار دوم توسط علی‌اصغر خبره‌زاده با نام «هیچ و همه»، بار سوم در سال ۱۳۶۱ توسط محمود ریاضی و علی اسلامی با نام «ظلمت در نیمروز»[۲]، چهارمین بار دوباره با نام «ظلمت در نیمروز» در سال ۱۳۸۰ توسط اسدالله امرایی و بار پنجم مژده دقیقی این کتاب را باز هم با نام «ظلمت در نیمروز» ترجمه و نشر ماهی آن را در بهار ۱۳۹۲ منتشر کرد.

منابع


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۵۹ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

ایمان،ترانه آدمی است.قناري بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .



از کتاب"  بالهایت راکجاجاگذاشتی؟"نویسنده عرفان نظر آهاری


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۵:۳۲ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

 «همه خانواده هاي خوشبخت مثل هم هستند؛ اما هر خانواده بدبخت به راه و روش
خودش بدبخت است.» («آناکارنينا» نوشته لئو تولستوي / 1878)


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۵:۱۶ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

کنار پنجره می‌روم و باز به بیرون نگاه می‌کنم. خورشید از گوشه‌ی کشیده‌ی ابری می‌درخشد. سه شنبه است و خورشید طلایی رنگ است.

می‌توانم جنگل کاج و رودخانه‌هایی را ببینم که از آن جنگل‌های کاج سرچشمه گرفته‌اند. رودخانه‌ها سرد و زلال‌اند و ماهی قزل‌آلا در رودخانه‌هاست.

بعضی از رودخانه‌ها فقط چند اینچ عرض دارند.

رودخانه‌یی را می‌شناسم که نیم اینچ عرض دارد. می‌شناسم چون اندازه‌اش گرفتم و تمام روز کنارش نشستم. اواسط بعد از ظهر باران گرفت. ما در این‌جا هرچیزی را رودخانه می‌گوییم. ما این‌جور مردمی هستیم.

می‌توانم مزارع هندوانه را ببینم که رودخانه‌هایی از میان‌شان می‌گذرد. در جنگل کاج و در مزارع هندوانه پل‌های بسیاری هست. جلو این کلبه پلی قرار دارد.

بعضی از این پل‌ها از چوب ساخته شده‌اند، فرسوده و رنگ و رو رفته مثل باران، و بعضی‌هاشان از سنگ‌هایی که از دوردست ها جمع‌آوری شده و با همان نظم قبلی آن را ساخته‌اند، و بعضی‌هاشان هم از قند هندوانه. این پل‌ها را بیشتر دوست دارم.

 

ریچارد براتیگان، نشرچشمه


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۴:۳۴ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

گفتم «بله. می‌شه به من بگین حال مادرم و سارَم خوبه یا نه؟ این قضیه خیلی نگرانم می‌کنه.»

پیرمرده اخم کرد. گفت «دنیا داره به راه خودش می‌ره. هرکسی فکر خودش رو داره، مسیر خودش رو می‌ره. مادر تو هم همین‌طوره، سارت هم همین‌طوره. همه همین‌طورن. دنیا داره به راه خودش می‌ره.»

هیچ تصوری نداشتم دارد درباره‌ی چی حرف می‌زند، اما صحبتش را که تمام کرد، وظیفه‌شناسانه گفتم «بله.»

 

*کتابخانه‌ی عجیب، هاروکی موراکامی، نشرچشمه 


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۴:۲۱ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

می‌دانستم که تا مدت‌های زیادی در خاطرم خواهد ماند.

 

در قند هندوانه، ریچارد براتیگان، نشرچشمه


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۴:۱۹ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |

قطعه های ماندگار از کتاب

   

امروز صبح در زدند. از نحوه‌ی در زدنش می‌شد بفهمم که چه کسی‌ست، و از پل که رد می‌شد صدایش را شنیده بودم.

از روی تنها تخته‌یی رد شد که سر و صدا می‌کرد. همیشه از روی آن رد می‌شد. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام از این قضیه سر دربیاورم. خیلی فکر کرده‌ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می‌شود، چه‌طور هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند، و حالا پشت در کلبه‌ام ایستاده بود و در می‌زد.

جواب در زدنش را ندادم، فقط چون دوست نداشتم. نمی‌خواستم ببینمش. می‌دانستم برای چه آمده و برایم اهمیتی نداشت.

دست آخر از در زدن منصرف شد و از روی پل برگشت، و البته از روی همان تخته رد شد: تخته‌ی بلندی که میخ‌هایش ترتیب درستی ندارد، سال‌ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت، و تخته بی‌صدا شد.

می‌توانم صدها بار از روی آن پل رد شوم، بی‌آن‌که پایم را روی آن تخته بگذارم، اما مارگریت همیشه از روی آن رد می‌شود.

در قند هندوانه، ریچارد براتیگان، نشرچشمه


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: کتاب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۴:۱۸ بعد از ظهر | نویسنده : ترنم |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.